جلال الدين الرومي
148
فيه ما فيه ( فارسى )
گفت « 1 » فاعل نيكى و بدى يك چيز است يا دو چيز ؟ جواب ازينرو كه وقت تردّد در مناظرهاند قطعا دو باشد كه يك كس با خود مخالفت نكند و ازينرو كه لا ينفك است بدى از نيكى ، زيراكه نيكى ترك بدى است و ترك بدى بىبدى محال است ، بيان آنك نيكى ترك « 2 » بدى است كه اگر داعيه بدى نبود ترك نيكى « 3 » نبود پس دو « 4 » چيز نبود چنانكه مجوس گفتند كه يزدان خالق نيكويىهاست و اهرمن خالق بدىهاست و مكروهات . جواب گفتيم كه « محبوبات از مكروهات جدا نيست زيرا محبوب بىمكروه محال است زيرا كه محبوب زوال مكروه است و زوال مكروه بىمكروه محال است . شادى زوال غم است و زوال غم بىغم محال است . پس يكى باشد لا يتجزّى . » گفتم تا چيزى فانى نشود فايدهء او ظاهر نشود چنانك سخن تا حروف او فانى نشود در نطق ، فايدهء آن به مستمع نرسد . هركه عارف را بد گويد ، آن نيك گفتن عارف است در حقيقت زيرا عارف از آن صفت گريزان است كه نكوهش بر وى « 5 » نشيند . عارف عدوّ آن صفت است پس بد گويندهء آن صفت بد گويندهء عدوّ عارف باشد و ستاينده « 6 » عارف بود از آنكه عارف از چنين مذمومى مىگريزد و گريزنده از مذموم محمود باشد و بضدّها تتبيّن الاشياء . پس به حقيقت عارف مىداند كه او عدوّ من نيست و نكوهندهء من نيست كه من مثل « 7 » باغ خرّمم و گرد من ديوار است و بر آن ديوار حدثهاست و خارهاست ، هرك مىگذرد باغ را نمىبيند ، آن ديوار و آلايش « 8 » را مىبيند و بد آن را مىگويد . پس باغ با او چه خشم گيرد الّا اين بد گفتن او را زيان كارست كه او را با اين ديوار مىبايد ساختن « 9 » تا به باغ رسيدن . پس به نكوهش اين ديوار از باغ دور ماند پس خود را هلاك كرده باشد پس مصطفى صلوات اللّه عليه گفت « 10 » انا الضّحوك القتول 267 يعنى مرا عدوّى نيست تا در قهر او خشمگين باشد او جهت آن مىكشد كافر را به يك نوع تا آن كافر خود را نكشد به صد لون لاجرم ضحوك باشد درين كشتن .
--> ( 1 ) . ح : سؤال كردند كه ( 2 ) . ح : ترك نيكى ( 3 ) . اصل : ميل ( 4 ) . اصل : ندارد ( 5 ) . ح : برو ( 6 ) . اصل : خوشاينده ( 7 ) . ح : مثال ( 8 ) . اصل : آرايش ( 9 ) . ح : افزوده : اكنون ( 10 ) . ح : عليه السّلام فرمود